به نام خدای مهدی (عج)


 1415228397297473_large.jpg


در سد دز مشغول آماده کردن نیرو ها برای عملیات بودیم.

برای اولین بار نامه هایی از طرف مردم دریافت کردیم.

این نامه ها خیلی در ما اثر میکرد.

با خواندن بعضی نامه ها اشک بچه ها در می آمد.

دختر بچه ای نوشته بود ؛ پدر من شهید شده ؛ او قول داده بود ؛ مرا به کربلا ببرد اما نتوانست.شما انشالله پیروز میشوید و به جای پدرم مرا به کربلا میبرید.

یکی دیگر نوشته بود : من همزمان که درس میخوانم مجبورم قالیبافی کنم.وسایلی که برایتان خریده ام از دسمتزد قالیبافی ام است.

یا از قول پیرزنی نوشته بودند: من با چند روز روزه گرفتن توانسته ام برایتان نان بفرستم.

این نامه ها بین بچه ها دست به دست میگشت و هر کس میخواند متاثر میشد.

از این رو احساس مسئولیت بین ما خیلی بیشتر میشد ...

بسته های پسته و کشمش هم بین ما پخش شد که بعد ها فهمیدیم از بیت امام خمینی بوده .

همسر امام هم بعدها صحبت کرده بودند که امام تا صبح کنار ما کار کرد و اجیل بسته بندی کردیم تا به جبهه بفرستیم.

فهمیدن این موضوع روحیه مضاعفی به ما میداد و تحمل مشکلات را آسانتر میکرد.

کتاب نورالدین پسر ایران صفحه 493

http://www.afsaran.ir/Link/742840
http://mehrdadz.blogfa.com/post/613
http://sangariha.com/view/post:6578800
http://hadinet.ir/view/post:8253454
http://razesorkh.com/view/post:4297158
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-36506-p...#pid308604
http://qm313.com/forum/showthread.php?tid=101...3#pid18303